دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

 


یک شب...

یک شب بارانی
تو از راه‌ پله صاعقه
 
در گوشه افق
به آسمان‌ها گریختی
حالا هر وقت هوا ابری می‌شود
باد می‌ وزد
باران می‌آید
پشت پنجره‌ می‌ایستم
تا ببینم اصلا خطوط صاعقه
مثل راه‌پله به نظر می‌رسد
یا من خیالاتی شده‌ام؟!

یادت همه چیز را از من گرفت...

نمی دونم تو شب های تاریک باید به کجا رو کرد. شاید رشتهء نازکی هست که باید محکم بهش چسبید. چسبید تا دوباره وصلت کنه به امیدواری، به گرما، به زندگی، به کسانی که دوستشون داری. که هر کدومشون هم یه گوشهء دنیان و مطابق ذات انسان، دچار فراموشی. شاید به قول اون شاعر، باید به اندازهء کافی تاریک بشه، تا بتونی ستاره ها رو ببینی!

پ.ن: خیلی دلم تنگه...خیلی...

 


م ر ی م مقطع

                                             Comment                    

--------------------------------------------------------

عناوین مطالب وبلاگ

  :: دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸





 

 

پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

 


خیال محال

 

قرار بود سرگردان شوم به انتخاب

که کدام‌ شادی بودنت را زودتر از من فریاد بزند

عطر نرگس‌ها یا لطافت رزها

 

می‌خواستم چشم ببندم تا دستی

تارهای تیره را روشن‌ کند

آن‌قدر که تو دوستش داشته باشی

آن‌قدر که به دلخوشی تو، من هم بخواهمش

 

چشم باز کردم و لبخندم را ناباورانه نگریستند

نبودنت را گواه گرفتند

تو را «خیال» خواندند

و مرا خیال‌‌ساز

 

آنقدر دور ماندی و نیامدی

که دیگر نه سرگردان سپیدی و سرخی گل‌ها شدم

نه رنگ‌های سیر و روشن

 

تارهای سپید هم سر جای خود ماندند.

 

 

 

 

بی‌دنباله‌تر از ستاره‌ی دنباله‌دار، دیده‌ای؟

به طرفة‌العینی می‌درخشد، میرقصد، میسوزد، میمیرد!

 

 


م ر ی م مقطع

                                             Comment                    

--------------------------------------------------------

عناوین مطالب وبلاگ

  :: پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸





         Archive        Home       Mail